مرغ دلم می زند پر به هوای حسین

می بردم کو به کو شور و نوای حسین

جاذبه ی عشق او داده مرا آبرو

سرخوش و سرمستم از جام ولای حسین

عاشق و دلخسته ام دل به حسین بسته ام

کعبه ی آمال من کرب و بلای حسین

هر که به دربار او دست گدایی برد

شامل حالش شود لطف و عطای حسین

زمزمه ی یا حسین می رسد از هر کران

گشته به هر جا بلند باز لوای حسین

سوز دل خسته را جام حسینی دواست

مرهم زخم دل است اشک عزای حسین

در همه ی کائنات ولوله برپا شده

ملک و ملک نیل پوش گشته برای حسین

رایحه ی عدل و داد روح صلات و جهاد

تا ابدیت دمد از دم نای حسین

گر چه حسین شد شهید در ره دین و نماز

جان جهان می شد ای کاش فدای حسین

روز قیامت شود آتش دوزخ خموش

گر به به محشر فتد بند ردای حسین

در سفر کربلا سر ز تنش شد جدا

اکبر فرخ فر و ماه لقای حسین

یاور و همسنگرش ساقی و آب آورش

دست و سر و جان خویش کرد فدای حسین

قاسم گلگون کفن نوگل باغ حسن

خون مطهر نثار کرد به پای حسین

خون گلوی علی بر فلک افشاند و گفت

صغحه ی هفت آسمان گشته منای حسین

گلپر خون خدا ریخته در کربلا

تا به ثریا رسید صوت رسای حسین

معلمی کن به گوش حلقه ی این بندگی

سرمه ی چشمان نما خاک سرای حسین

هر چه در ایام عمر شعر سرودی بدان

نیست برابر به یک قطعه رثای حسین

شاعر : حاج حبیب الله معلمی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 23:2  توسط طباطبایی  | 

مثنوی اربعین

تانگرددشعله ورعشق ازدرون

سوزآه ازنای کی آیدبرون

تانسوزددل زه حجران فراق

کیِ شودآهش کلید احتراق

تانخیزدناله ازسوزجگر

کی به دلها آه اوبخشداثر

گرنباشدسوزآهی آتشین

نیست بردلها نوایش دلنشین

همره زینب بیا تاکربلا

ناله بشنوازدل دردآشنا

تانگرددخودسراپاشعله ور

شمع کی میسوزدازپروانه پر

شمع چون ازپای تاسرسوخته

سوختن پروان راآموخته

سوختن خواهی آگرباسوزعشق

روکنارشمع بزم افروزعشق

لحظه ای بیرون بیاازقیدتن

پربزن برگردشمع انجمن

همره زینب بیاتاکربلا

ناله بشنوازدل دردآشنا

تاکه خودباگوش دل دراربعین

بشنوی سوزدل بانوی دین

تابدانی ناله جانسوزچیست

تاببینی رهبرعشاق کیست

واحسینا بانوای جانگداز

گوش کن ازآه بانوی حجاز

زینب آن گنجینه اسرارعشق

زینب آن دلداده دلدارعشق

سردهدازسینه چون آتش فشان

آنچنان آهی که سوزداستخوان

کای حسینم ای شهیدتشنه کام

بی تودیگرزندگی باشدحرام

همره زینب بیا تاکربلا

ناله بشنوازدل دردآشنا

آتشی داغت به دل افروخته

کزلهیبش جان زینب سوخته

برمزارت سرگزارم یاحسین

خون دل ازدیده بارم یاحسین

تربت پاکت گلاب افشان کنم

عالمی رازین علم گریان کنم

بی حسین ای سرورومولای من

باچه رویی بازگردم دروطن

همره زینب بیا تاکربلا

ناله بشنوازدل دردآشنا

ماجراهای اسارت رفتنم

فاش اگرگویم جهان آتش زنم

راس خونین توبرنوک سنان

دربرش دردانه ها برسرزنان

کودکی گرناله میزد ازجگر

تازیانه میزدند اورابه سر

همره زینب بیا تاکربلا

ناله بشنوازدل دردآشنا

دشمنانت زیرچترزرنگار

نوگلانت پابرهنه روخار

بهرحفظ جان آن گل چهره ها

خواهرت می شدسپردرهربلا

ای حسین من بجان مادرت

بوده ام همدردباخونین سرت

روی نی دیدم توراچون روبرو

خون سرکردم نثارراه او

همره زینب بیا تاکربلا

ناله بشنوازدل دردآشنا

آفتاب دیدم ودل باختم

باسرخودچهره خونین ساختم

داغ توآتش چنان زدبردلم

کزسرم خون شدروان برمحملم

خطبه ام درکوفه چون انجام شد

کاروان عازم به سوی شام شد

بهرمن دارالمصیبت بودشام

برسرت آمد چوسنگ ازروی بام

برسرم باریدباران بلا

داغ دیدم بیشترازکربلا

همره زینب بیا تاکربلا

ناله بشنوازدل دردآشنا

وای وای ازمجلس شوم یزید

غصه آن کرده موهایم سپید

برلب لعل توچوب خیزران

خون دل ازدیده زینب روان

درخرابه گشت چون منزل مرا

بیشترسوزدبه یادش دل مرا

چون درآن ویرانه ماوا ساختم

جان خورامن درآنجا باختم

همره زینب بیا تاکربلا

ناله بشنوازدل دردآشنا

درحضورت یاحسین شرمنده ام

کزخجالت سربزیرانداختم

گوهری راکزهمراه داشتم

آه درویرانه جا بگذاشتم

چون سه ساله دخترمه منظرت

دیده درویرانه راس انورت

دست پیش آوردوسربرسینه برد

وامصیبت ناگهان دق کرده ومرد

گرنبنددلب معلم ازکلام

آتش افروزدبه جان خاص عام

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 22:45  توسط طباطبایی  | 

جلوه عشق

بخت با شاهد مقصود هم آغوشم کرد

در شب غم زمي وصل قدح نوشم کرد

خواب بودم من و آمد پدرم در خوابم

آنکه در ماتم او، دهر سيه پوشم کرد

خويش در دامنش افکندم و در گريه شدم

او هم از لطف و کرم، سخت در آغوشم کرد

گله آغاز نمودم من و آن محرم راز

گوش بر درد و غم اين دل پر جوشم کرد

ديد از آتش غم لاله صفت مي سوزم

شبنم از اشک به جانم زد و مدهوشم کرد

با وي از سيلي شمر و رخ نيلي گفتم

دست چون بر سرو رخسار و بناگوشم کرد

گفتم از کعب ني و تاب رسن گشته کبود

نظر آن گاه که به بازو و بر دوشم کرد

ساخت اين مرثيه و گفت مؤيد که قضا

حلقه خدمت اجداد تو در گوشم کرد

سيد رضا مؤيد

درّ ناياب

پدر را عمه جان در خواب ديدم

هلال ماه نو در آب ديدم

من از ديدار او بي تاب بودم

پدر را هم چو خود بي تاب ديدم

يتيمانه چو اشک ديده ام ريخت

به چشم او هم اشک ناب ديدم

به چشمش موج مي زد سيل اشکش

دلم را غرق آن سيلاب ديدم

مرا بگرفت در آغوش گرمش

نوازشها بسي از باب ديدم

بود محراب سجّاد اين خرابه

پدر را من در اين محراب ديدم

دلم غوّاص شد در بحر وصلش

صدف جُستم، دُر ناياب ديدم

در اين غم خون ببار از ديده «فاخر»

که من خون خدا در خواب ديدم

فاخر ـ مشهد

ريحان آرزو

آنکه در اين مزار شريف آرميده است

امّ البکاء رقيّه محنت کشيده است

اين قبر کوچک است از آن طفل خردسال

کز دشمنان دون بسي رنج ديده است

اينجا زتاب غم، دل زينب شده است آب

بس ناله يتيم برادر شنيده است

اينجا زمرگ دختر مظلومه حسين

کلثوم زار جامه طاقت دريده است

اينجا زداغ نوگل گلزار شاه دين

از چشم اهل بيت نبي خون چکيده است

اينجا زپا فتاده و او را ربوده خواب

طفلي که روي خار مغيلان دويده است

اينجاست کز رقيّه دلخسته مرغ روح

برشاخسار روضه رضوان پريده است

يا رب، به جز رقيه کدامين يتيم را

تسکين به ديدن سر از تن بريده است

گر بنگري به ديده دل بر مزار او

ريحان آرزو گل حسرت دميده است

نازم به آنکه هستي خود داده و زخداي

روز ازل متاع شفاعت خريده است

در امر صبر، طاقت زينب عجيب نيست

حق، صبر را زطاقت وي آفريده است

از جدّ و باب و مام و برادر غم بلا

ارث مسلّمي است که بر او رسيده است

بر چيدنش محال بود تا ابد صغير

شاه شهيد طرفه بساطي که چيده است

صغير اصفهاني

سايه دولت

اي پدر، تا گشتم از آغوش پر مهرت جدا

با طرب بيگانه ام با درد و محنت آشنا

تا نهان از ديده من شد گل رخسار تو

روز و شب چون بلبلي کارم بود شور و نوا

شد تن رنجور من دور از تو مشتي استخوان

سايه دولت چرا از من گرفتي چون هما

تا تو را سازد خبر از درد هستي سوز من

رازها هر شب زسوز سينه گفتم با صبا

از دل و جان گشته ام شرمنده احسان او

زآنکه کرد آگه زحالم پيک مشتاقان تو را

از جفاي دشمن دون عقده ها دارم به دل

گوش بگشا بر حديثم تا بگويم ماجرا

گوشه ويرانه شد مأوا مرا از جور دهر

خاک تيره بسترم گرديد و خشتم متکا

تا شدي دور از برم گشتم اسير درد و غم

آمدي اکنون شدم از محنت هجران رها

تا تو رفتي از برم، بر خوان من از بهر قوت

اشک گلگون است آب و پاره هاي دل غذا

آمدي افروختي کاشانه ام را همچو شمع

من برآنم تا کنم پروانه آسا جان فدا

محمد شاهرخي

آفتاب عشق

اي پدر جان، در کجا داري مقام

تا ببيني طعنه اطفال شام

با چنين اندوه و آه و زاريم

چهره ننمايي تو در بيداريم

مي روم در خواب تا در خواب من

دل شود روشن زروي باب من

خفت اودر خواب و روي باب ديد

آفتاب عشق را در خواب ديد

ناله زد کي عمه بابايم زمهر

زد گل بوسه مرا اکنون به چهر

ديد از من صورت نيلي شده

نيلگون رخسار از سيلي شده

ز اهل بيت پادشاه عالمين

بر فلک شد شور بانگ يا حسين

در چنين هنگامه سوز و گداز

بُد يزيد بي حيا در خواب ناز

چون زکار طفل و سرآگاه شد

حيله انديشيد و چون روباه شد

او يقين مي کرد کو جان مي دهد

گر سر پر خون بابا بنگرد

مردها را جمله با شمشير کشت

کودکان را نيز با تزوير کشت

تا کُشند آن بلبل بي بال و سر

داد فرمان تا برند يک عدّه سر

در خرابه چون سر پر خون رسيد

ناله زينب سوي گردون رسيد

گفت عمّه من نمي خواهم طعام

غير ماه خود نمي خواهم به شام

گفت زينب يک طرف سرپوش گير

جان تو اينجاست در آغوش گير

طفل چون سرپوش از سر برگرفت

سرگرفت و ناله ها از سر گرفت

گفت بابا، خير مقدم، آمدي

شمع جمع اهل ماتم آمدي

گو کدامين ظالم شوم لئيم

کرد در طفلي مرا از کين يتيم

آنقدر از پرده دل زد صدا

تا سر و جان از تن او شد جدا

يعني يکسو طفل، يکسو سرفتاد

برسماء جان، برزمين پيکر فتاد

عصمت الله ناگهان آن صحنه ديد

رنگ از رخسار تابانش پريد

ناله مي زد کي يگانه گوهرم

اي رقيّه اي گل نيلوفرم

شد تنت آسوده از آزار شام

از ني واز سنگ در بازار شام

چونکه از غمها حکايت مي کني

در بر بابا شکايت مي کني

شکوه زينب بر بابا مکن

لب براي شکوه من وامکن

علي اکبر طلوعي گيلاني

غم هجر

آمدي گوشه ويران چه عجب!

زده اي سر به يتيمان چه عجب!

تو مپندار که مهمان مني

به خدا خوبتر از جان مني

بس که از جور فلک دلگيرم

اول عمر ز عمرم سيرم

دل دختر به پدر خوش باشد

مهرباني زدو سر خوش باشد

تو بهين باب سرافراز مني

تو خريدار من و ناز مني

بعد از اين ناز براي که کنم

جا به دامان وفاي که کنم

اشک چشم من اگر بگذارد

درد دلهام شنيدن دارد

گرچه در دامن زينب بودم

تا سحر ياد تو هر شب بودم

گر نمي کرد به جان امدادم

از غم هجر تو جان مي دادم

آنقدر ضعف به پيکر دارم

که سرت را نتوان بردارم

امشب از روي تو مهمان خجلم

از پذيرايي خود منفعلم

مژده عمّه که پدر آمده است

رفته با پا و به سر آمده است

ديدني گوشه ويرانه شده

جمع شمع و گل و پروانه شده

آخر اي کشته راه ايزد

پدرت سر به يتيمان مي زد

تو هم آخر پسر آن پدري

تو پور آن نخل امامت ثمري

که به پيشاني تو سنگ زده؟

که زخون بررخ تو رنگ زده؟

اي پدر کاش به جاي سر تو

مي بريدند سر دختر تو

علي انساني

سر خونين

من آن دُر دانه ويران نشينم

رقيه دختر سلطان دينم

سه ساله دختري افسرده ام من

زدست خصم سيلي خورده ام من

محيط شام را غمخانه کردم

بناي ظلم را ويرانه کردم

به دست کوچک و بخت بلندم

درخت ظلم از در ريشه کندم

در اين ويرانسرا دادم زکف جان

که با ظالم نبندم عهد و پيمان

فدا گشتم به راه حيّ داور

ندادم دست بر دست ستمگر

پدر مي خواستم، دشمن زبيداد

سر خونين او بهرم فرستاد

چو ديدم روي او از پا فتادم

سرش را روي دامانم نهادم

زمژگان گوهر ياقوت سُفتم

يکايک دردهاي خويش گفتم

به او گفتم خبر داري تو يا نه

سيه شد پيکرم از تازيانه

ببين بابا که شد ويرانه جايم

شده از رنج ره مجروح پايم

ببين بابا رخم گرديده نيلي

به من زد شمر دون بعد از توسيلي

پدر داني چه محنتها کشيدم

روي خار مغيلان ها دويدم

زبس نزد پدر ناليدم از درد

مرا با خويش بُرد و راحتم کرد

نبودم چون پذيرايي فراهم

نثارش جان خود کردم در آندم

چنان شوق پدر بُرد از سرم هوش

که خود رايک جهت کردم فراموش

به عالم گر حقيقت مي پذيريد

زقبر کوچک من پند گيريد

دهان زورگويان را منم مشت *

حقيقت را نشايد با ستم کشت

محمد آزادگان

زهراي سه ساله

اينجا محيط سوز و اشک و آه و ناله است

اينجا زيارتگاه زهراي سه ساله است

اينجا دمشقي ها گلي پژمرده دارند

در زير گل مهمان سيلي خورده دارند

اينجا دل شب کودکي هجران کشيده

گلبوسه بگرفته زرگهاي بريده

اينجا بهشت دسته گلهاي مدينه است

اينجا عبادتگاه کلثوم وسکينه است

اينجا زيارتگاه جبريل امين است

اينجا عبادتگاه زين العابدين است

اينجا زچشم خود گلاب افشانده زينب

اينجا نماز شب نشسته خوانده زينب

اينجا به خاکش هر وجب دردي نهفته

اينجا سه ساله دختري بي شام خفته

اينجا نخفته چشم بيدار رقيه

اينجا حسين آمد به ديدار رقيه

اينجا قضا بر دفتر هجران ورق زد

اينجا رقيه پرده يکسو از طبق زد

اينجا هُماي فاطمه پرواز کرده

اينجا کبوتر از قفس پرواز کرده

اينجا شرار از دامن افلاک مي ريخت

زينب بر اندام رقيه خاک مي ريخت

اي دوستان، زهراي ديگر خفته اينجا

يک زينب کبراي ديگر خفته اينجا

در گوشه ويرانه باغ گل که ديده؟

در خوابگاه جغدها بلبل که ديده؟

غلامرضا سازگار

باغ لاله

شب در خرابه ياد پدر کرد و ناله کرد

خون بر دل صغير و کبير، آن سه ساله کرد

چون ناله اش رسيد به گوش يزيد شوم

بار دگر شراب ستم در پياله کرد

بنهاد در طبق سر نوراني حسين

سوي وي از حوالي دشمن حواله کرد

چشمش فتاد چون به سر انور حسين

گيسو پريش بر رخ مه همچو هاله کرد

گفت اي پدر کجا سرت از تن بريد خصم

و آغشته در ميانه خونت کلاله کرد

اين خنجر که بود که از خون حنجرت

صحراي کربلاي تو را باغ لاله کرد

اين گفت و اوفتاد چو بلبل خموش گشت

وز اين مقال برهمه غمگين مقاله کرد

حدّاد شرح مرثيه اش را نوشت و گفت

شايد به روز حشر قبول اين قباله کرد

عباس حدّاد کاشاني

زبان حال دختر سه ساله امام حسين

فلک، چند نالم زدردِ فراق

دلم خون شد از دوري اشتياق

الهي نباشد به دار فنا

به درد يتيمي کسي مبتلا

که گيرد مرا از وفا در کنار؟

کند پاک از گيسوانم غبار

بگويم به او شرح غمهاي خويش

نمايم به او زخم پاهاي خويش

بگويم ببين صورتم را که چون

زسيليّ دشمن شده نيلگون»

کشد هر دم از سينه آه و فغان

عباس حسيني جوهري ـ ذاکر

نوحه دختر سه ساله امام حسين

رقيّه با سرشاه شهيدان

چنين مي گفت با صد آه و افغان

پدر جان، من به قربان سرِ تو

بگو کي سر بُريد از پيکر تو

مرا کي در صغيري بي پدر کرد

به راه شام و کوفه در بدر کرد

پدر با آن همه مهرِ نهاني

چرا امشب به من نامهرباني

چرا خاموشي اي باب کبارم

نمي پرسي چرا از حال زارم

زکوفه تا به اين ويران رسيدم

پياده در بيابانها دويدم

مرا شمر لعين بر پشت و شانه

گهي زد نيزه گاهي تازيانه

ببين نيلي شده روي نکويم

زبس سيلي زده خولي به رويم

اگرچه درد و غم از حد فزون است

دلم از دست کوفي غرق خون است

ولي اي خسرو ملک ولايت

زدست شاميان دارم شکايت

زنان کوفه از بهر تماشا

بما دادند نان و جوز و خرما

ولي زنهاي شام از راه عدوان

همه کردند ما را سنگ باران

به هم گفتند از بالاي هر بام

که اينها خارجند از دين اسلام

زجور شاميان خون شد دل من

خرابه گشت آخر منزل من

از اين غمها همه اندر فغانم

ولي يک غم زده آتش به جانم

چرا لعلِ لبت چون ارغوانست

گمانم جاي چوب خيزرانست

سرِ از تن جدا گو پيکرت کو

علمدار و سپاه و لشکرت کو

بگو کو اکبر رعنا جوانت

عليّ اصغرِ شيرين زبانت

پس از تو اندرين دنياي فاني

نمي خواهم دگر من زندگاني

تو را اي «ذاکر» اين خدمت قبول است

جزايت روز محشر با رسول است

عباس حسيني جوهري ـ ذاکر

خرابه شام

لاله سان غنچه سرخ چمن جانِ مني

به چمن زار دلم مرغ خوش الحان مني

نقش رويت نرود جان پدر از نظرم

همچنان اشک تو در ديده گريان مني

خرّم آن روز سرم زينت دامان تو بود

امشب از چيست پدر زينت دامان مني

شد سپهر دلم از نور جمالت روشن

اي که تابنده مه شام غريبان مني

غير خوناب جگر نيست به ويرانه مرا

مي کشم خجلت از آن روي که مهمان مني

عمّه ام زينب غمديده پرستار منست

گرچه اي کرده سفر، خويش تو درمان مني

هجرت کرد مرا بي سروسامان به جهان

در برم باز بيا چون سر و سامان مني

اي سه ساله که بود جاي تو در شام خراب

گويد عنقا تو همان روضه رضوان مني

عباس عنفا

غصّه عمّه

ندارد غم، هر آنکس دل ندارد *

که غم جز دل، دگر منزل ندارد

دلم از غصّه، عمّه، غرق خون شد

مگر درياي غم ساحل ندارد

سرِ ني اين گل بشکفته کيست

نظيرش هيج آب و گل ندارد

مبادا عمّه جان، چشم تو گريان

که تاب غصّه ات، اين دل ندارد

حسانا شمع جمع ما حسين است

از اين بهتر کسي محفل ندارد

حسان

در مدح حضرت رقيه(عليها السلام)

بلبلي امشب به ويران نغمه خواني مي کند

تلخ کامي ديده و شيرين زباني مي کند

رفته او بزم يزيد و دعوت آورده بجا

از وفاي عهد و پيمان ميزباني مي کند

آب و جارو کرده اشک و موي او ويرانه را

تا به پاي جان مهمان ميزباني مي کند

گرچه طفل است و زمان جست و خيز او ليک

شکوه چون پيران زضعف و ناتواني مي کند

ديده اختر شمارش بر پدر روشن شده است

ماه روي سينه و اختر فشاني مي کند

سوگنامه اهل بيت(عليهم السلام)

رقيه دختر امام حسين(عليه السلام)

تا که جا در گوشه ويرانه آن دُردانه کرد

گوشه ويرانه را با آه خود غمخانه کرد

نازم آن ويران نشيني را که بر فرق يزيد

کاخ استبداد را با آه خود ويرانه کرد

در طبق تا ديد آن دختر سر پاک پدر

با نگاهش عقل را در هر سري ديوانه کرد

اشک چشمش لاله باغ شفق را آب داد

دست او زلف پريشان پدر را شانه کرد

بلبل آسا از غم گل ناله زد از سوز دل

گرد شمع آفرينش خويش را پروانه کرد

غنچه لب را گشود و با پدر آهسته گفت

گو کدامين ظالمي اين ظلم بي رحمانه کرد؟

تا تو رفتي از برم شمر ستمگر از ستم

صورتم را نيلگون با سيلي خصمانه کرد

جاي تو ناز مرا خار بيابان مي کشيد

تازيانه دلنوازي از من دُردانه کرد

پاي مجروح و نشان تازيانه شاهديست

برستمهائي که بر من زاده مرجانه کرد

اين سخن را گفت ولب را بر لب بابا نهاد

جان به نقد بوسه اي تقدير آن جانانه کرد

ژوليده نيشابوري

زير ضرب تازيانه

اي گل گلزار پيغمبر کجا افتاده اي

از گلستانت چه شد کاين سان جدا افتاده اي

آمد از گلزار يثرب شاخه اي در کربلا

در دمشق از شاخسار کربلا افتاده اي

از مدينه بر سر دوش پدر تا نينوا

در بيابانهاي شام از ناقه ها افتاده اي

بر سرت هر دم شبيخون زد نهيب ساربان

زير ضرب تازيانه از جفا افتاده اي

عمه معصومه ات شيون کنان دنبال تو

بارها بر خارها، ديدت زپا افتاده اي

يک زمان در قحط آب و يک زمان در منع نان

وز اسيري در هزاران ماجرا افتاده اي

خواب در چشمت نمي رفت از جفاي ظالمان

نيمه شب در خواب خوش امشب چرا افتاده اي

ناله ها کردي زهجران گل اي مرغ بهشت

تا که گفتي شهر شام اندر عزا افتاده اي

کاخ مي لرزيد و مي لرزيد آن جبار مست

گفت در دل طفل را آن، سر دوا افتاده اي

با نوايت هم نوا بود آسمانها و زمين

ناگهان ديدند آوخ از نوا افتاده اي

از فغان زينب معصومه اندر مرگ تو

ناله هاي آتشين در هر فضا افتاده اي

حاج شيخ عباس «شيخ الرئيس» کرماني

ره پيماي کوچک

تويي آن دختر زيباي کوچک

به دنبال پدر، با پاي کوچک

به دشت کربلا، با گوش خونين

تو هستي لاله حمراي کوچک

تو با اين کوچکي، روحت بزرگ است

نباشد جايت اين دنياي کوچک

نواي نينوا شد از تو پرشور

چو کردي ناله با آن ناي کوچک

تو را با اين شکيبايي توان گفت

که هستي زينب کبراي کوچک

بيابان گرديت، زيباترت کرد

که ديده چون تو ره پيماي کوچک

به جان شمع ها آتش فکندي

تو اي پروانه زيباي کوچک

شهادت نامه عشق و وفا را

تويي آن خاتم و امضاي کوچک

که زد سيلي که شد روي تو نيلي؟

شوم قربانت اي زهراي کوچک

به درگاهت غلامي جان نثار است

«حسان» در جمع نوکرهاي کوچک

حبيب چايچيان (حسان)

بلبل شيرين زبان

داشت در ويرانسرايي آشيانه بلبلي

بهر دلجويي ان بلبل شبي آمد گلي

آمد آن گل تا که بلبل را شود آرام جان

آنچنان آرام شد بلبل که افتاد از زبان

بلبل افسرده دل لب از ترنّم تا ببست

در کنارش با دو چشم خونفشان زينب نشست

گفت اي بلبل اگر تو عاشق روي گلي

کي توان آرام گيرد از ترنّم بلبلي

بلبل شيرين زبانم سر بر آر از خواب ناز

با پدر از سوز دل ابراز کن راز و نياز

ديده را بگشا و بنگر ماه تابان آمده

دربرت امشب زراه دور مهمان آمده

آنکه همچون شمع هر شب از غمش مي سوختي

وزفراقش آتش هجران به دل افروختي

آنکه دائم گرد غم از چهره تو مي زدود

عقده قلب تو را، چو عقد گوهر مي گشود

تا لب لعل تو هنگام سخن دُر مي فشاند

روي دامانش تو را با مهرباني مي نشاند

مژده کامشب در برت آن محرم راز آمده

آن عزيز دلنوازت از سفر باز آمده

چشم بگشا و ببين که امشب خرابه روشن است

واشده خونين گلي کز آن جهاني گلشن است

از چه بستي لب تو از گفتار اي شيرين سخن

هر غمي داري بگو همراز هستم با تو من

رفته بود آن بلبل افسرده خاطر چون به خواب

بر نيامد هرچه زينب گفت زآن عاشق جواب

کرد چون زينب نظر ديد عندليب دل فکار

کرده جان خويش را بر مقدم جانان نثار

روي جانان را چو ديد آن مرغ خوش خوان، ديده بست

بال بگشود و به روي شاخه طوبي نشست

اي «شريفي» ديد هر کس جلوه رخسار دوست

مرغ جانش آشيان بگرفت در گلزار دوست

عبدالحسين شريفي

حضرت زينب سلام الله عليها

دوبيتي ها

از بهرِ ياد بود از اين نهضت بزرگ

در شهر شام دخترکي را گذاشتيم

تا دودمان دشمن ظالم فنا شود

آنجا رقيه را به حراست گماشتيم

«پدر جان»

بيا بابم بده نوشم که دل آزرده از نيشم

مرا باخود ببر امشب که من بيگانه از خويشم

به جان مادرت زهرا پدر جان از تو ممنونم

که من بابا ترا خواندم، تو با سر آمدي پيشم

ژوليده نيشابوري

آن بلبلم که سوخته شد آشيانه ام

صياد سنگدل زده آتش به خانه ام

اي گُل زجاي خيز که بلبل زره رسيد

بشنو صداي نغمه و بانگ ترانه ام

آرام جان

چو پروانه که سوزد در کنار شمع بي آواز

کنار رأس آن آرام جان، آرام جان مي داد

نهاني با پدر مي گفت، راز و درد دل مي کرد

گمانم روي سيلي خورده خود را نشان مي داد

عباس ويجوبي (دلجو)

چراغ دل

اي داغ غمت لاله به باغ دل ما

نام تو رقيّه جان، چراغ دل ما

دلسوختگان غم خود را درياب

بگذار تو مرهمي به داغ دل ما

سيد رضا مؤيد

«نور حسين»

عجب چراغ شگفت آوريست نور حسين

(که هرچه باد وزد مي شود فروزانتر

براي زينب کبري از آن همه غم و درد

زداغ مرگ رقيه نبود سوزانتر

سيد رضا مؤيد

«آتش هجر»

سوختم زآتش هجر تو پدر تب کردم

روز خود را به چه روزي بنگر شب کردم

تازيانه چو عدو بر سر و رويم مي زد

نا اميد از همه کس روي به زينب کردم

حبيب الله چايچيان

«دختران شام»

بيا اي عمه جان، کامشب ز مرگ خود خبر دارم

هواي ديدن رخسار زهرا را به سر دارم

خبر کن دختران شام را از بهر ديدارم

که تا ثابت کنم من هم در اين عالم پدر دارم

ژوليده نيشابوري

«طفل سه ساله»

گرچه آن طفل سه ساله تاب در پيکر نداشت

تاب سيلي داشت تاب ديدن آن سر نداشت

تا سرخونين بابا را در آغوشش گرفت

بر لب او لب نهاد و از لبش لب برنداشت

ژوليده نيشابوري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر ۱۳۹۵ساعت 23:59  توسط طباطبایی  | 

چون ابرنوبهاران

چون ابر نو بهاران ، رفتم خدا نگهدار

نالان و اشک ریزان رفتم خدا نگهدار

چون گنج در خرابه ، ماندی غریب و تنها

ای دخت شاه خوبان ، رفتم خدا نگهدار

هجران چه مشکل اینجاست ،

من می روم ، دل اینجاست

    ای عمه ات به قربان ، رفتم خدا نگهدار

چون می روم به اجبار اکنون ز پیشت ای گل

تا رفته ام پشیمان ، رفتم خدا نگهدار

در پیش دیده ی من جایت همیشه خالیست

گیرم چنان و پنهان رفتم خدا نگهدار

شیرین زبانیت را کی می کنم فراموش

ای مرغک خوش الحان رفتم خدا نگهدار

بار سفر چون بستم ، با یاد تو نشستم

همراه  رنج حران ، رفتم خدا نگهدار

باشد حسان اشکت چون می رود مسافر

گویم به وقت هجران رفتم خدا نگهدار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر ۱۳۹۵ساعت 23:58  توسط طباطبایی  | 

امامرضا(ع)

ایها الناس شما را به حق خون رضا
لحظه ای گوش نمایید در این بزم عزا
تا بگویم به شما از اثر زهر جفا
با ابا صلت چه می گفت غریب الغربا
ای ابا صلت بیا ساعتی اندر بر من
از ره مهر و وفا باش دمی یاور برمن
فرش برچین بیا جمع کن این بستر من
تا غریبانه دهم جان چو شه کرببلا
زهر مامون لعین پاره نموده جگرم
کاش می بود طبیبی دم مردن به برم
یا که می بود تقی نور دو چشمان ترم
تا سوی قبله کشد پای من از راه وفا
ای اباصلت در خانه ببند و بنشین
گریه کن بر من بی کس تو با قلب حزین
گو که مسموم نمودن رضا خسرو دین
رفت در شهر غریبی در این دار فنا
گریه می کرد ابا صلت چو بهر آن شاه

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 22:46  توسط طباطبایی  | 

نوحه- زمینه - واحد - شور
(به سبک اربعین شاه مظلومان)
حجّت حق حاکمِ مُلک قضا    یا علی موسی الرضا
جان زهرا و علیِّ مرتضی      یا علی موسی الرضا
شمسِ نورِ ولا     دل به تو مبتلا
مشهدت بهر ما     کعبه و کربلا
سیّدی یا رضا...
******

 

زهرِ مامونِ لعین از ظلم و کین    قاتلِ جانت شده
کائنات و ما سِوی و کبریا          دیده گریانت شده
در عزای شما       محشری شد به پا
بین حجره چرا    می زدی دست و پا
سیّدی یا رضا...
******
نور چشمت از مدینه آمد و    خوش در آغوشت کشید
دیده ی تو وقت جان دادن دگر          روی قاتل را ندید
وا مصیبت از آن      کشته ی بی امان
تیغِ شمر و سنان         خنده کوفیان
یا حسین یاحسین...
شاعر : امیر عباسی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 22:45  توسط طباطبایی  | 

خراسان را سراسر غم گرفته

در و دیوار آن ماتم گرفته
خراسان میدهد بوی مدینه

خراسان کوه غم دارد به سینه

خراسان! کو امام مهربانت؟

چه کردی با گرامی میهمانت؟

خراسان راز دلها با رضا داشت

چه شب هایی که ذکر یا رضا داشت
خراسان کربلای دیگر ماست

مزار زادهی پیغمبر ماست
خراسان! می دهد خاکت گواهی

ز مظلومی، شهیدی، بی گناهی
به دل داغ امامت را نهادند

امامت را به غربت زهر دادند
دریغا! میهمان در خانه کشتند

چه تنها و چه مظلومانه کشتند
امامِ اِنس و جان را زهر دادند

به تهدید و به ظلم و قهر دادند
ز نارِ زهرِ دشمن، نور میسوخت

سرا پا همچو نخل طور میسوخت

ز جا برخاست با رنگ پریده

غریبانه، عبا بر سر کشیده
گهی بیتاب و گه در تاب میشد

همه چون شمع روشن آب میشد
میان حجره ی در بسته می سوخت

نمی زد دم ولی پیوسته می سوخت

ز هفده خواهر والا تبارش

دریغا کس نبودی در کنارش
به خود پیچید و تنها دست و پا زد

جوادش را، جوادش را صدا زد
دلش دریای خون، چشمش به در بود

امیدش دیدن روی پسر بود
پدر میگشت قلبش پاره پاره

پسر میکرد بر حالش نظاره
پدر چون شمع سوزان آب می شد

پسر هم مثل او بیتاب می شد
پدر آهسته چشم خویش میبست

پسر میدید و جان می داد از دست
پسر از پردهی دل ناله سر داد

پدر هم جان در آغوش پسر داد

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 22:44  توسط طباطبایی  | 

بازگشت کاروان به مدینه-حضرت زینب(س)

 

مدینه! کاروانی سوی تو با شیون آوردم

ره آوردم بود اشکی که دامن دامن آوردم

مدینه! در برویم وا مکن چون یک جهان ماتم

نیاورد ارمغان با خود کسی، تنها من آوردم

مدینه، یک گلستان گُل اگر در کربلا بُردم

ولی اکنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم

اگر موی سیاهم شد سپید از غم ولی شادم

که مظلومیت خود را گواهی روشن آوردم

اسیرم کرد اگر دشمن، به جان دوست خرسندم

که پیروزی به کف در رزم با اهریمن آوردم

مدینه، این اسارت ها نشد سدّ رهم بنگر

چه ها با خطبه های خود به روز دشمن آوردم

مدینه، یوسُف آل علی را بردم و اکنون

اگر او را نیاوردم، از او پیراهن آوردم

مدینه، از بنی هاشم نگردد با خبر یک تن

که من از کوفه پیغام سرِ دور از تن آوردم

مدینه، گر به سویت زنده برگشتم مکن عیبم

که من این نیمه جان را هم به صد جان کندن آوردم

 


برچسب‌ها: بازگشت کاروان به مدینه, حضرت زینب, س
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:52  توسط طباطبایی  | 


واحد اربعین

اربعین شه دین سبط پیمبر آمد

محشری رفت ز نو محشر دیگر آمد

روز شد تیره تر از شام چو با ناله و آه

ام لیلا به مزار علی اکبر آمد

کرد از پنجه غم جامه جان چاک رباب

با صد افغان به مزار علی اصغر آمد

آه از آن دم که ز دل ناله بر آورد چو رعد

بر سر قبر حسین زینب مضطر آمد

گفت ای جان برادر ندهند گریه مجال

تا بگویم که مرا بی تو چه بر سر آمد

هر کجا ناله نمودیم ز داغ غم تو

بر سر ما چو اجل خولی کافر آمد

هر چه آهسته برفتیم ز مجروحی پا

شمر دون بر سر ما دست به خنجر آمد

سر تو بر سر نی بود و سکینه تا شام

جلوی اسب دوید و عقب سر آمد

دست بسته چو رسیدم به نزدیکی شام

روز مادر نظر از شام سیه تر آمد

وارد شام چو گشتیم زنی از لب بام

سنگ افکند به فرق علی اکبر آمد

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:50  توسط طباطبایی  | 
و دوری

چهـــل شب در بيابان‌ها صــبوری

پس از يک اربعين شب زنده‌داری
چهـــل شــب در بـلاها آه و زاری

پس از يـک اربعين رنج و اســارت
تماشــايی شدن در شـهر غـربت

پس از يـک اربعين ای نور عينــم
رســــيدم کربـــلا نزد حســــينم

چهـــل روز است در سوز و گدازم
نشـسته خوانده‌ام هر شب نمازم

منـــم زينــــب برادر در کـــنارت
ببين اهـــل حــــرم را بر مزارت

منــم زينـــب زجا برخيز يک شب
ببيــن اين کاروان را غرق ماتـــم

زجا برخيــــــز ای امـــــيد خواهر
نظــــاره کـــن مرا بی يـار و يــاور

ببيــــن جانــا که قد من خمــــيده
کسی چون من در اين عالم نديده

دگـــر ســـويی به چشمانم ندارم
ز هجـــــــر تو برادر بی قـــــــرارم

ببين اين قوم دون با ما چه‌ها کــرد
که هرچه کرد در شام بلا کرد...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:49  توسط طباطبایی  |